از رفتنت گلایه نمى کنم. از نیامدنت امّا...
بگذریم...
نارنج رها شده در پیاله آب و یک بغل علاقه ی عریان بدرقه راهت ...
قدر این ثانیه ها را من بهتر از هرکسى مى دانم.
اسمش را چه باید گذاشت، نمى دانم؟!
هرچه هست از انتظار تلخ ترست.
شمارش معکوس این ایام برایم کشنده و کش دار شده. یقه زمان را گرفته ام و به دیوار کوبیده ام و فریاد میزنم" نرو"، " نگذر"، "تمام نشو"...
اما این ثانیه ها و روزها چقدر نامردند..
کاش حس انتظار مبهمى داشتم و نمیدانستم کى به سر مى آید اما اینگونه بى تاب زمین و زمان نبودم...
میخواهم هرگز این ماه به سر نیاید...
آبان تمام نشو...
تمام نشو لعنتى... من طاقت زمستان سرد و پر از دورى را ندارم...
عزیزترین و بهترینم...کاش لااقل بهار مى رفتى. من همین حالا هم از زمستان سرد و یخ زده بیزارم چه برسد به اینکه تو هم رفته باشى...
قلبم تیر مى کشد از درد و سرما...
کلمات مى گریزند از لابه لاى انگشتانم...
اى کاش می توانستم احساسم را ترسیم کنم تا ببینى چه اندازه دردناک است...
تنها بارقه ى امید در قلبم "خواستن و نتوانستن" است که اگر خلاف این باشد و توانسته باشى و نخواسته باشى که همراه همیشگى هم باشیم تو را هرگز نخواهم بخشید و نابخشوده ترین روح زندگیم خواهى شد.
اما مگر مى شود تو این گونه باشى ؟! بتوانى و نخواهى؟!
تصور این از تو که حتى یکبار! دروغ از تو نشنیدم محال است...
تو که صادق ترین و مهربان ترینِ زندگى ام بودى و هستى و خواهى بود...
دوستت دارم و امیدوارم روزى که این را مى خوانى هنوز آنقدر دوست و در دسترس باشیم که بتوانیم همدیگر را زود پیدا کنیم.
من این روزهاى پایانى آبان را جان مى کَنم تا مى گذرند اما یقین بدان دوباره آذر متولد مى شوم و چشم براه تو مى مانم...
مى دانم بازخواهى گشت...
به امید آن روز
امروز شنیدم تا آخر آبان براى همیشه از اینجا میرى...
کلمات از دهان گوینده خارج میشد ولى من شنونده نبودم، لبهاى اون رو میدیدم که بهم میخورند ...
تنها صدایى که به گوشم میرسید صداى ترک خوردن و شکستن قلبم بود...صداى کندن قلبم... صداى جدا شدن روح از جسمم...
اى کاش هیچ وقت این آبان به انتها نرسه...
امشب دوباره براى تولدت اینجا جشن گرفتم.
باله بلد نیستم اما تو خیالم دارم آروم باله میرقصم.
خونسردتر از همیشه ام.
امشب باور کردم تو براى همیشه داری میرى و من نظاره گر رفتنتم...
نمیخوام امشب گریه کنم و غصه بخورم...
فردا تولدته ...
میخوام فقط برقصم... برقصم...
لاى لاى لاى...
راستی نت "تولدت مبارک " چی بود؟!
یادمه یکبار بهم گفته بودی...
چرا همه چیز رو فراموش میکنم ولی فراموش کردن تو رو بلد نیستم؟!
آسمون رو ببین... مثل اولین سال دیدارمون و اولین جشن تولد تو داره میباره...
یادته ... گچ پام رو سه روز زودتر از موعد باز کردم تا بتونم برای تو یه جشن تولد دونفره بگیرم...
زیر بارون...
آخ... شازده کوچولوی لعنتی هنوز هم ... دارم... درست مثل همون روزها...
مثل همون موقع ها که برام "ای تو دختر بلا" میخوندی و من دلم غنج می رفت...
تولدت مبارک
امیدوارم همونجوری که آخرین بار دیدمت و بهم قول دادی "همیشه شاد باشی و خنده هات از ته دل باشن."
6 آبان 1394... پریسا
می خواهم اعتراف کنم!!
به همه ی احساساتم، دلتنگی هایم و همه ی نامه هایی که در ذهنم بارها و بارها برای تو نوشتم و هرگز به دستت نرسیدند...!!
می خواهم اعتراف کنم به جشن تولدی که امشب گوشه ی ذهنم برای تو برپا کردم، هدیه ای که که در ورقی از مهر کادو پیچ کردم ولی به دستت ندادم، کیک رویائی که برای تولد پائیزی تو با رنگهای طلائی و نارنجی تزئین کردم، به آهنگ شادی که با آن رقص و پایکوبی کردم و به سازی که امشب برای تو کوک کردم و تا صبح نواختم...!!
می خواهم اعتراف کنم به اولین دوشنبه ای که دیدمت و احساس زیبایی که در قلبم جوانه زد. به شبی که تا صبح نخوابیدم و رویا بافتم...!!
به سه شنبه ای که برای تو دلتنگ بودم و هرگز به تو نگفتم. به شعری که برای تو نوشتم و هرگز برایت نخواندم!!
به همان چهارشنبه ای که قلبم لبریز خواستن ات شد و لبهایم مغرورانه سکوت کردند!!
به پنجشنبه ای که به انتظار گذشت و به جمعه ای که تصمیم گرفتم "دوستت نداشته نباشم، ولی از شنبه" و به شنبه هائی که آمدند و پیامهای تو را آوردند و یارای "دوست نداشتنت" را از من گرفتند..!!
و به یکشنبه ای که از فرط دوست داشتن تو و نبودنت دیوانه وار سر به جاده گذاشتم و با هر فشار بغض گلوی فشرده ام، بیشتر به پدال گاز فشار آوردم...!!
ای کاش امشب مهمان تولد رویائی ات بودی و به تو می گفتم:" هرگز نبودنت به معنای نداشتن ات نیست."
حکایت عجیبی است من "عشق" را با تو شناختم، اما راز ماندگاری این عشق در جدائی ما بود.
تصور این که می ماندیم و در نهایت با بغض و نفرت از هم جدا می شدیم، هنوز هم دردناک و کشنده است!
ما رفتیم و "عشقمان" همچنان پابرجا ماند؛ عمیق، پاک و دست نخورده، در سایه سار همان درخت سیب، کنار همان رود که با ما حرف ها داشت، همانجا که مرز چشمان تو و مرز غم های من با هم گره خوردند و با هم بر سر شیوه ای از عشق توافق کردند. عشقی که هیچگاه به دروغ و شک آغشته نشد...!!
می خواهم بدانی فاصله ها توان گرفتن تو را از قلب من ندارند...!!
تولد سی و چهارسالگی ات مبارک...!!
آرزو دارم صدای هر قطره ی باران پائیزی و فرو افتادن هر برگ در این خزان زیبا، آمینی بر آرزوهای قشنگت باشند...!!
ترجمه شعری زیبا از شاعری آمریکایی ( مایا آنگلو Maya Angelou)
زن باید همیشه لباس برازنده و شیکی دم دست داشته باشد تا اگر رییسش یا معشوقش اراده کرد تا یک ساعت دیگر ببیندش، آماده باشد...!!
زن باید آنقدر دوران نوجوانی زیبایی داشته باشد که پس از سالها با خرسندی و رضایت به آن نگاه کند...!!
زن باید گذشتهای پر از ماجراهای عشقی آنچنانی داشته باشد که برای دوران پیریاش داستان به اندازه کافی باشد که تعریف کند...!!
زن باید یک ست کامل پیچگوشتی، دریل و یک سوتین مشکی داشته باشد...!!
زن باید دوستی داشته باشد که او را بخنداند و دوستی که بگذارد در کنارش راحت گریه کند...!!
زن باید یک دست مبل خوب داشته باشد. مبلی که قبلاً هیچکس در خانوادهاش مثل آن را نداشته باشد...!!
زن باید هشت دست بشقاب و لیوان پایهبلند شیک و آبرومند و مواد لازم برای آشپزی برای پذیرایی از مهمان داشته باشد...!!
زن باید احساس کند خودش سرنوشت خودش را به دست گرفته است...!!
هر زنی باید بداند چطور عاشق شود بدون اینکه خودش از دست برود...!!
هر زنی باید بداند چطور شغلش را رها کند چطور با طرفش به هم بزند.
و چطور بدون به هم زدن دوستی با دوستش برخورد کند...!!
هر زنی باید بداند چه وقت باید سفت بچسبد و چه وقت همه چیز را ول کند و برود...!!
هر زنی باید بداند بعضی چیزها را نمیشود عوض کرد چیزهایی مثل طول مدت زاییدن، بزرگی باسن و خصلتهای پدر و مادرش را...!!
هر زنی باید بداند دوران بچگیاش شاید خیلی هم خوب نبوده ... اما دیگر تمام شده و رفته...!!
هر زنی خودش باید بداند برای عشق یا حتی بیشتر از آن چه کند...!!
هر زنی باید بلد باشد تنها زندگی کند حتی اگر تنهایی را دوست نداشته باشد...!!
هر زنی خودش باید بداند به کی میشود اعتماد کرد و به کی نمیشود و باید یاد بگیرد مسئله را شخصی نکند...!!
هر زنی خودش باید بداند در آشپزخانه بهترین دوستش یا در یک مسافرخانه زیبای جنگلی وقتی دلش کمی آرامش خواست کجا برود...!!
هر زنی خودش باید بداند در طول یک روز، یک ماه و یک سال چه کارهایی را به انجام خواهد رساند و چه کارهایی را تمام نخواهد کرد...!!
"و من زنم...!!"
متن زیبای ترانه ی امپراطور اثر مونا برزوئی عزیز...!!
ناراحتت کردم دم ِ رفتن .. خواستم که نا امید بشی از من
این عادلانه نیست! میدونم! ... ازم نپرس چطور میتونم!؟
یه کم واسه ت لازمه بی رحمی.. دلیلشو حالا نمی فهمی..
به بغض وادارم نکن انقد.. این گریه ها باشه برای بعد!
تو قلب ِ من یه امپراطوره .. تسلیم میشه چونکه مجبوره
برو نباید مال ِ من باشی... خواهش نکردم،این یه دستوره...!!
نفرین به این وجدانِ بیهودم!! .. ای کاش من خودخواه تر بودم
غرور ِ من این بار حق داره ... دنیا به من خیلی بدهکاره...!!
سکوت یعنی مُرده فریادم .. باید تو رو از دست میدادم
از من به تو پنجره ای وا نیست.. وقتی که خوشبختیت اینجا نیست
منم اونکه میون ِ شب ِ تیره ... نتونست هیچکی نادیده م بگیره
همونکه با نگاهش به تو فهموند ... میشه مغرور بود اما نرنجوند!
میرم جایی که گریه م بی صدا شه ... فراموش کردنم آسون نباشه
میدونی از چی می لرزه وجودم ؟... من امتحانمو پس داده بودم !...
زندگی من، وقتی که دختر کوچولو بودم، در انتظار بیهوده ی خود زندگی گذشت. گمان می کردم که یک روز یک دفعه زندگی شروع خواهد شد، و خودش را در دسترس من قرار خواهد داد، مثل بالا رفتن پرده ای، یا شروع شدن چشم اندازی...!!
هیچ خبری از زندگی نمی شد! خیلی چیزها اتفاق می افتاد، اما زندگی نمی آمد.
باید قبول کرد که من هنوز هم همان دختر کوچولو هستم. چون همچنان در انتظار آمدن زندگی هستم ...!!
میشل لبر - کاناپهی قرمز
تعهد داشتن،
عمیقترین حسِ دنیاست!
اینکه به کسی تعلق داشته باشی
اینکه بدونی،
سهم کسی هستی وُ عاشقانه دوستت داره
... اینکه بدونی
همه وجودِ عشقت، حتی نگاهش فقط و فقط مالِ خودت هست نه هیچکسِ دیگر...!!
همینکه احساس کنی توی دنیای به این بزرگی،
یک نفر هست که خیلی دوستت داره و دلش برایت تنگ می شود،
مهم نیست این تعهد امضاء بشود توی یک تکه کاغذ بیارزش یا نشود،
که این کاغذ پارهها این روزها زیاد امضاء شدند و پایدار نماندند!
عشق اگر عشق باشد،
اصلِش جای دیگهای سند خورده،
توی دلِ من و تو
درست جایی که
ضربان میگیرد از احساسِ وجودش
جایی وسط قلبِ من و تو...!!
نه هوای وصل داری،
نه به سر، سر جدایی
نه مرا اسیر سازی نه دهی مرا رهایی
دل من اسیر و خسته، پر و بال من شکسته
لب توست مرهم دل، کف توست مومیایی
به کمند عشق و مهرت، چو پرنده ای اسیرم
نه رها کنی دلم را، نه کنی تو دلربایی
ز خودی و غیر سیرم، چو به گوشه ای بمیرم
لب من به یاد عشقت بکند غزلسرایی
دل خویش بر تو بستم، دل از آشنا گسستم
به امید آن که از دل، بکنی گره گشایی
ز نسیم خواند یک شب دو لب فرشته خویی
به ترانه ی محبت به زبان آشنایی
ز گل آنچنان که سرخی نرود به سعی باران
نتوان به اشک شستن ز تو رنگ بی وفایی
دکتر فضل الله ناظم
زندان هائی که برای زندگی انتخاب می کنیم.
نوشته ی دوریس لسینگ ...مترجم مژده دقیقی
این کتاب شامل ۵ مقاله است:
آنگاه که آیندگان به ما می اندیشند
تو لعنت شده ای،ما رستگار
عوض کردن کانال برای تماشای دالاس
ذهن های جمعی
آزمایشگاه های تغییر اجتماعی
بخشی از این کتاب:
"من زمان زیادی را صرف تأمل در این باره میکنم که ما در نظر مردمان پس از خود چگونه جلوه خواهیم کرد.
این دلبستگی بیهودهای نیست، بلکه تلاشی است سنجیده برای تقویت قدرت آن... «چشم دیگر» که میتوانیم برای داوری درباره خود به کار بگیریم. هر کسی که تاریخ بخواند میداند که باورهای پر شور و قدرتمند یک قرن معمولاً در قرن بعد پوچ و غیرعادی جلوه میکند. هیچ دورهای از تاریخ نیست که در نظر ما همانگونه باشد که قاعدتاً در نظر مردمی که در آن میزیستهاند بوده است. آنچه ما، در هر عصری، از سر میگذرانیم تأثیر احساسات عمومی و شرایط اجتماعی بر ماست که جدا کردن خودمان از آن تقریباً غیرممکن است. احساسات عمومی غالباً آنها هستند که عالیتر، بهتر و زیباتر جلوه میکنند. و با این حال، پس از یک سال، پنج سال، یک دهه، پنج دهه مردم میپرسند: «چگونه میتوانستند به چنین چیزی اعتقاد داشته باشند؟»
چون اتفاقاتی افتاده که احساسات عمومی مذکور را، به اصطلاح، به زبالهدان تاریخ سرنگون کرده است.
...
کافی است یک بار چنین وارونگیای را از سر بگذرانید تا از آن پس برای همیشه نسبت به نگرشهای عمومی رایج برخورد انتقادی پیدا کنید...!"
لسینگ برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۲۰۰۷ در سن 87 سالگی است.
او متولد سال ۱۹۱۹ در کرمانشاه ایران از پدر و مادری انگلیسی است.
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود
گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسهای در من، به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکــار دغلپیشه، بهانه اش نشنیـدن بود
چه سرنوشـت غمانگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود
حسین منزوی
نه صبح هر چهارشنبه ی من؛ بی تو از خلوت کوچه رد شدن
دل سپردن به سکوت لحظه ها، شعر ناب تازه یی بلد شدن
نه صبح هر چهارشنبه ی من؛ پا به پا کردن بغض انتظار
وحشت عبور سبز سایه ها، گل سرخ دل دست بی قرار
نه صبح هر چهارشنبه ی من؛ تپش خاطره های رنگ به رنگ
جهش رخش من از تنگه ی مرگ، قصه ی شاپرک و پیله ی تنگ
نه صبح هر چهارشنبه ی من؛ وقت بی قراری ترانه ها
ساعت امن ظهور آرزو، فرصت زلال عاشقانه ها
عسلک! پس اون چهارشنبه کجاست؟!!
مث اون روز واسه من روزی نبود
بعد از اون صد تا چهارشنبه گذشت
هیچ کدوم آش دهن سوزی نبود
نه صبح هر چهارشنبه ی من؛ گل سرخ پرپر پیاده رو
همیشه شکستن شیشه ی دل، همیشه نیومدن، رفتن تو ...■
![]() |
باید یکی سنگین تر از خودت مقابلت باشه تا تو بتونی بالا بمونی...!! |
از آشپزخانه بوى زن مى آید
و از تختِ خواب
بوى سکسِ اجبارى
در جستجوى زیبایى
خطِ چشم ها به سرگردانى خورده اند
......و روى میزِ توالت
عطر ها در خودشان گریه کرده اند!
چقدر تلخ است بریدنِ کیک تولد
براى زنى که انگشت هایش را سالهاست
هنگامِ پختنِ شام
بریده است ...!!
آزادم
بوسهی هیچ عاشقی
مرا به زمین نمی بندد ... !!
هیلدا دولیتل
پ.ن: هرکی خوابه خوش به حالش، ما به بیداری دچاریم...!!
![]() |
هوس یک بوسه ی فرانسوی
میان دیوانگی یک تانگوی مرگبار
پابرهنه روی سرامیک های سفید
هی ...
من در لباس رقصم چشم به راه توأم.....!!
هوای شسته
بوی باران
نفس برگهای باران خورده
صدای پاورچین پاورچین آب
خنده ریز نارنجی پائیز روی سنگفرش پارک
انگار همه و همه برای آمدن تو جشن گرفته بودند...!!
چه قدر خوب است که تو زاده ی پائیزی
و چه قدر این رنگهای زیبای پائیز با رنگ قهو ه ای موهای تو عجین شده اند..!!
تو چه قدر شبیه دل نو شته هایم هستی
صبور، مهربان، گاهی شاد، گاهی غمگین و کمی بهانه گیر
و کمی شبیه شعرهای پائیزی
کمی بارانی
کمی دور
اما به عشق نزدیک...!!
عظمت وجود تو تنها برای من خلق شده
اگر دوباره زندگی میکردم،
زودتر تو را میافتم...!!
ساعت از ۳ نیمه شب هم گذشته٬ خواب از من در گریز و من از بیداری ناگزیر...!!
چقدر حرف در ذهن من جاریست اما سکوت خانه مرا نیز به سکوت وا می دارد.
آرامم... آرام
مثل دختر بچه ای که بازوان پدر او را در بر گرفته و خیالش راحت است که هرگز نمی افتد. پدر حرف می زند.
از سیاست٬ از اقتصاد٬ از پیرمرد همسایه دو کوچه بالاتر که عصر امروز جان داد. از فوابد نخوردن برنج های وارداتی و ...!!
دخترک از هیچکدام این حرفها سر در نمی آورد.
اما دلش نمیخواهد از میان آن بازوها برهد.
آرام به چهره ی پدر چشم می دوزد.
نگاه مهربان پدر بر صورتش می لغزد و چنان به آن نگاه کودکانه گره می خورد که لحظه ای سیاست و اقتصاد و پیرمرد همسایه را فراموش می کند و با شوق گونه ی دخترک را می بوسد...!!
...
من آرامم ...آرام
اما چرا خوابم نمی برد؟!
آرامش من چقدر طوفان دارد...!!
مگر می شود دریا آرام گیرد؟!
دریا که خاموش نمی شود!
اگر خاموش شود که دیگر دریا نیست٬ مرداب است...!!
...
راستی...؟!!
من که دریا نیستم!
شاعر هم نیستم!
دروغ است!
و احمق ها به خودشان دروغ می گویند٬
و من لااقل گمان می کنم که احمق نیستم...!!
...
به دیوان حافظ تفأل می زنم:
«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید...که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید»
ممنونم «حافظم»...!!
آخ اگر «شاخه نبات» تو بداند چه قدر من و تو با هم ایاقیم...؟!
من تو را «حافظم» خطاب می کنم و تو همیشه بهترین غزلهایت را به من هدیه می دهی...!!
...
می خواهم بخوابم.
آرام و عمیق.
فردا برای من روز دیگریست...!!
وقتی این شعر را می خوانی
یادت بیاید
کسی دور از تو دارد با خودش کلنجار می رود
تا خواب را از تو نپراند
دنیای من از تو محروم است
دنیایی که گاه و بی گاهش را گرفته است از تو
دنیای مترسک زده ام کاه گرفته است
و تو سوزن شده ای میان چشم های ضعیفم
که باید برای نخ دادن به تو
به چشم های دیگری اعتماد کنم
دلم می خواهد پیراهن سفیدم را بپوشم
که به خنده های تو بیایم
و صورتم آنقدر در گیر تو باشد
که جای راه از بیراهه سر دربیاورم
دلم می خواهد
جا در جا در تخته ی تو شش و بش بیاورم
تو در خانه خالی من بنشینی
و من در جفت خال چشم های تو
از تاس ها و التماس ها
بیفتم ...!!
دلم را...
ولش کن
بیا در همین خانه
در همین خانه که آنقدر صمیمانه است
که مشروبش را روی زمین سرو می کنند
بی حرف و بی ورق
بی تخته و بی تختخواب
می خواهم تو
با پریای شاملو برقصی و من
با فروغ از تو بگویم
آنقدر که در شعر
از من، جز تو نماند ...!!
از آسمان چه پنهان
صورت تو مستعد ِ تمام ابرهایست که از بلوغ ِ باران
به چشم های من پناه آورده اند
تا گریه ام بی دلیل نباشد
بگذار دنیای من همین چند خط بیشتر نباشد
اصلا باز هم ولش کن...!!
سیگار های شبانه...
حرف های اتفاقی...
چتری که جز برای دو نفر باز نمی شود...
آنقدر بارانی ات به تنت می آید
که باور کن باران برای تو با سر می آید...
بیا قدم بزنیم...
عشق از من،
باران از تو ...!!
پ.ن:
زندگی از این زاویه که من ایستاده ام باز هم زیباست.حتی با پای شکسته!!
زن که باشی
عاقبت یک جایی یک وقتی به قول شازده کوچولو دلت اهلی یک نفر می شود!
دلت، برای نوازش هایش تنگ می شود
حتی برای نوازش نکردنش!
تو می مانی و دلتنگی ها...
تو می مانی و قلبی که لحظه های دیدار تند تر می تپد...
سراسیمه می شوی...
بی دست و پا می شوی...
دلتنگ می شوی...
دلواپس می شوی...
دلبسته می شوی...
و می فهمی،
نمی شود "زن" بود و عاشق نبود ...!!!
ما هر دو محتاطانه
خودمان را پشت غیر مستقیم ترین فریاد ها
پنهان کرده ایم
و کلاغ های پاییز امسال
کلاغ نیستند که !
فریاد های غیر مستقیمی اند که
دارند جور ما را می کشند ...!!!
پ.ن:
بویایی عجیب ترین حس ماست
در لحظه می تواند تا بهشت بدرقه ات کند
و یا در جا ، تمامت را یکجا ،نابودسازد.
دفتر من و عطر ورساچه تو
شجاعت آن نیست که از آدمهای شجاع تقلید کنی،
بلکه آن است که به شیوه خود زندگی کنی
و بهای آن را نیز بپردازی.
حتی اگر بهای به شیوه خود زیستن ،خود زندگی باشد،باز ارزش آن را دارد.
زیرا در چنین شیوه ی زیستن است که روح به دنیا می آید .
هنگامی که کسی آماده است تا برای چیزی بمیرد،همین آمادگی و شور اوست که اورا دوباره متولد می کند.
اگردراین آمادگی رنجی نهفته است،رنج زایمان است.
به شیوه ی خویش زیستن،شجاعت میخواهد ،دل و جرات می خواهد...!!
... هیچ کس هرگز کاملآ آزاد نیست. آزادی بشر درست چند ساعت بعد از تولد از او سلب می شود. از همان لحظه ای که برای ما اسمی می گذارند و ما را به خانواده ای نسبت می دهند٬ دیگر فرار غیر ممکن میشود. قادر نیستیم زنجیر را پاره کنیم و آزاد باشیم. ساختمان بزرگ اداره ثبت اسناد زندان ماست. همه ما لابه لای اوراق آن کتابها له شده ایم...!!
...
من همیشه تا تصمیم بگیرم چه کنم اشکم راه افتاده، خوشحال باشم یا غصه دار، گریه می کنم. عصبانی باشم گریه می کنم. از این که گریه می کنم، گریه می کنم. این ضعف است. خلاف ِ روحیه ی جنگجویی است...!!
پ.ن: مدتها بود وبلاگم رو فراموش کرده بودم تا اینکه یه دوست خوب از اینجا گذر کرد و منو یاد وبلاگم انداخت...!!
مرسی ازعبورت و مرسی از حضورت شازده کوچولوی من...!!
پدرم می گوید:قلب لانه گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز،باد آن را با خود ببرد قلب راستش نمی دانم چیست؟.....اما این را می دانم که جای آدمهای خیلی خیلی خوب است...!!
یکی بود اون یکی هم بود... امروز همه بودند...!!
بعد از آن همه سال، آن همه دوری، آن همه صبوری ...!!
من امروز پر از نور خالص آسمانم...!!
ما امروز پر از نور خالص آسمانیم...!!
آری ما، دوباره ما، همه ی ما...!!
...
دلم میخواد تمام این لحظه ها رو استنشاق کنم و همه ی این پاکیها و این حس سرشار از محبت رو به اعماق وجودم بفرستم...!!
دلم میخواد حتی ی مولکول از این فضا رو هم هدر ندم...!!
همش می پرسم این ی خواب بود، مگه نه؟!! تمام این سالها، این لحظه ها، کابوس بودن و تموم شدن...!! حالا بیدارم، بیدارٍ بیدار...!!
شاید هم الان خوابیدم و دارم رویا می بینم...؟!!
هر چه هست زیبا هست و خواستنی...!!
دلم نمیخواد امروز و این لحظه ها تموم بشن...!!
خدایا ...!! ممنونم که هستی...!!
ممنونم که بخشش و عشق و مهر رو تو وجود بنده هات گذاشتی...!!
امیدوارم قدردان این نعمت بزرگت باشم و باشیم...!!
من عادت دارم جملات زیبا و تاثیر گذاری رو که می خونم پرینت کنم و به در و دیوار اتاقم بزنم و یا توی کارتابلم بگذارم و همیشه گوشه چشمی به اونها داشته باشم. 20 قانون طلائی برایان تریسی یکی از تاثیرگذارترین مطالبی بوده که هفته ی قبل مطالعه اش کردم. بیشتر از همه قانون آمادگی توجه ام رو به خودش جلب کرد:"شانس در واقع به هم پیوستن موقعیت و آمادگی است. عملکرد خوب نتیجه آمادگی کامل است که مراحل کسب آن اغلب از هفته ها، ماه ها و سال ها قبل آغاز می شود. در هر حوزه ای موفق ترین افراد آنهایی هستند که همواره در مقایسه با افراد ناموفق وقت بیشتری را صرف کسب آمادگی برای انجام کار می کنند."
و جالب این بود که شانس برای من هم اتفاق افتاد. مراحل کسب این شانس رو من از سالها قبل طی کرده بودم . خوشحالم که تلاش صادقانه ی من خودش رو به خوبی نشون داد...!
لازمه ی استفاده از این 20 قانون این است که آمادگی داشته باشید تا هر تغییر لازم را بپذیرید. آمادگی انجام اشتباهات زیاد را داشته باشید و از آنها درس بگیرید و پیش بروید.
1) قانون ارزش ها
نحوه عملکرد شما همیشه با زیربنایی ترین ارزش ها و اعتقادات شما هماهنگ است.
آنچه به راستی ارزش هایی را که واقعاً به آن اعتقاد دارید بیان می کند، ادعاهای شما نیست بلکه گفته ها، اعمال و انتخاب های شما به ویژه در هنگام ناراحتی و عصبانیت است.
2) قانون عادت
حداقل 95 درصد از کارهایی که انجام می دهید از روی عادت است، خواه عادت های مفید و خواه عادت های مضر. شما می توانید عادت هایی که موفقیت تان را تضمین می کنند در خود پرورش دهید. یعنی تا هنگامی که رفتار مورد نظر به صورت اتوماتیک و غیرارادی انجام نشود، تمرین و تکرار آگاهانه و مدام را ادامه دهید.
3) قانون انتخاب
زندگی شما نتیجه انتخاب های شما تا این لحظه است. هر جا که هستید و هر کسی که هستید به دلیل انتخاب ها و تصمیم هایی است که تا این لحظه گرفته اید. هر کاری که انجام می دهید براساس ارزش های غالب در آن لحظه است. حتی هیچ کاری نکردن هم نوعی انتخاب است.
چون همیشه در انتخاب افکار خود آزاد هستید، کنترل کامل زندگیتان و تمامی آنچه برایتان اتفاق می افتد در دست شماست.
4) قانون تغییر
تغییر غیرقابل اجتناب است و چون با دانش روزافزون و تکنولوژی رو به پیشرفت هدایت می شود با سرعتی غیرقابل قیاس با گذشته در حال حرکت است. کار شما این است که استاد تغییر باشید نه قربانی آن.
5) قانون مسئولیت
هر جا که هستید و هر چه که هستید به خاطر آن است که خودتان این طور خواسته اید.
مسئولیت کامل آنچه که هستید، آنچه که به دست آورده اید و آنچه که خواهید داشت برعهده خود شماست.
6) قانون پاداش
عالم در نظم و تعادل کامل به سر می برد. شما همیشه پاداش کامل اعمالتان را می گیرید. همیشه از همان دست که می دهید از همان دست می گیرید. اگر از عالم بیشتر دریافت می کنید به این دلیل است که بیشتر می بخشید.
7) قانون آمادگی
شانس در واقع به هم پیوستن موقعیت و آمادگی است. عملکرد خوب نتیجه آمادگی کامل است که مراحل کسب آن اغلب از هفته ها، ماه ها و سال ها قبل آغاز می شود. در هر حوزه ای موفق ترین افراد آنهایی هستند که همواره در مقایسه با افراد ناموفق وقت بیشتری را صرف کسب آمادگی برای انجام کار می کنند.
8) قانون حد توانایی
هیچ وقت برای انجام همه کارها وقت کافی وجود ندارد، ولی همیشه برای انجام مهم ترین کارها وقت کافی هست. هر چه بیشتر کار کنید کارایی بیشتری پیدا می کنید. اما اگر بخواهید بیش از حد توانتان انجام امور مختلف را به عهده بگیرید نتیجه ای جز این نخواهد داشت که بفهمید توانایی شما برای انجام کارها حدی دارد.
9) قانون انعطاف پذیری
در تعیین اهداف خود قاطعیت داشته باشید، اما در مورد روش دستیابی به آنها انعطاف پذیر باشید. در عصر تحولات سریع، رقابت شدید و کهنه شدن مدام همه چیز، انعطاف پذیری و سازگاری از شرایط اساسی موفقیت است.
10) قانون صداقت
خوشبختی و داشتن عملکرد عالی هنگامی به سراغ شما می آید که تصمیم بگیرید هماهنگ با والاترین ارزش ها و عمیق ترین اعتقادات خود زندگی کنید. همیشه با آن بهترین بهترین ها که در درون شماست، صادق باشید.
11) قانون احساس
شما هنگام فکر کردن، درک کردن و تصمیم گرفتن صددرصد احساسی عمل می کنید. با احساستان تصمیم می گیرید و با عقلتان توجیه می کنید. از آنجایی که کنترل افکارتان در دست خودتان است، خوشبختی شما نیز بستگی به میزان اراده شما در کنترل افکارتان دارد.
12) قانون جایگزینی
ذهن خودآگاه شما در آن واحد فقط می تواند یک فکر را در خود جای دهد، یا مثبت یا منفی. شما می توانید با جایگزین کردن افکار مثبت به جای افکار منفی به خوشبختی دست یابید. ذهن مانند باغی است که در آن یا گل می روید یا علف هرز.
13) قانون تکرار
تمرین و تکرار بهای به دست آوردن مهارت است. چیزی را که مدام و مرتب تکرار می کنید به صورت یک عادت جدید ذهنی و عملی درمی آید. رشد فکری و احساس رضایت و خشنودی نتیجه کنار گذاشتن عادت های گذشته و جایگزین کردن تمرین ها و عادت های جدید است. شما می توانید رویکردها، توانایی ها و کیفیات خوشبختی و موفقیت را در خود بپرورانید، به این صورت که قوانین موفقیت را آن قدر برای خود تکرار کنید تا جزئی از شخصیت تان شوند.
14) قانون تلاش غیرمستقیم
در روابط با دیگران غیرمستقیم عمل کردن بیشتر باعث موفقیت می شود. برای اینکه یک دوست خوب داشته باشید باید یک دوست خوب باشید. اگر می خواهید روی دیگران تأثیر بگذارید باید شما هم از دیگران تأثیر بگیرید. برای ایجاد و حفظ روابط دوستانه باید اول خودتان یک فرد دوست داشتنی باشید.
15) قانون تلاش معکوس
هر چه بیشتر بکوشید تا به زور رابطه خوبی با دیگران ایجاد کنید کمتر موفق خواهید شد. برای ایجاد یک رابطه خوب کافی است فقط راحت باشید، خوتان باشید و از لحظاتی که با دیگران هستید لذت ببرید.
16) قانون بخشش
سلامت روانی شما دقیقاً بستگی دارد به اینکه تا چه حد می توانید کسانی را که با اعمالشان به نحوی به شما آسیب رسانده اند به راحتی ببخشید. بسیاری از ناراحتی ها و بدبختی ها ناشی از ناتوانی در بخشیدن دیگران است. این عدم توانایی منجر به مقصر شمردن دیگران و احساس کینه و نفرت نسبت به آنها می شود.
17) قانون پذیرش واقعیت
مردم تغییر نمی کنند. آنها را همان طور که هستند بپذیرید. سعی نکنید دیگران را عوض کنید یا انتظار داشته باشید تغییر کنند. شما نتیجه نگرش خودتان را می بینید. کلید داشتن روابط خوب با دیگران، پذیرش آنها به همان صورتی است که هستند.
18) قانون حداکثر
بشر همیشه سعی می کند در قبال صرف وقت، پول، تلاش یا احساس خود بیشترین نتیجه را حاصل کند. در انتخاب بین کمتر یا بیشتر، ما همیشه بیشتر را انتخاب می کنیم. بنابراین، ما مردم اصولاً در انجام هر کاری حریص هستیم. این ویژگی نه خوب است و نه بد، این فقط یک واقعیت است.
19) قانون خوش بینی نابجا
خوش بینی مانند چاقوی دو لبه است که می تواند هم به شکست و هم به موفقیت منجر شود. در تجارت، هر کاری دو برابر آنچه فکر می کنید هزینه دارد و سه برابر مدت زمانی که پیش بینی می کنید به طول می انجامد.
20) قانون رضایت مشتری
در تجارت هر کسی مشغول حفظ رضایت مشتری است و همیشه حق با مشتری است. مشغولیت ذهنی تاجران موفق ارایه خدمات بهتر به مشتری است.
و مدام از خویشتن بپرسد من را به چیه این نَسناس فروخت؟
پ.ن:
شیشه ای می شکند ...
یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟
مادری می گوید...شاید این رفع بلاست
یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی
مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست،
عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را بر می داشت...
مرحمی بر دل تنگم می شد...
امشب اما دیدم... هیچ کس هیچ نگفت،
قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم
آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
دلم سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟...
پ.ن: گرد یک دریاچه سپیده دم را انتظار می کشند هم شکارچی و هم مرغابی!
ما چون ز دری پای کشیدیم ...کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم... بریدیم
دل نیست کبوتر ...که چو برخاست... نشیند
از گوشه بامی که پریدیم ... پریدیم
رم دادن صید خود ...از اغاز غلط بود
حالا که رما ندی و رمیدیم ...رمیدیم
کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم ... ندیدیم
صد باغ بهار است و صلای گل وگلشن
گر میوه یک باغ نچیدیم ... نچیدیم
سر تا به قدم... تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم ...رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
ان نیست که ما هم نشنیدیم ...شنیدیم
وحشی بافقی
می دانی رفیق بدترین نقطه ی دنیا کجاست ؟ نقطه ای از زندگی که احساس کنی به هیچ کس و هیچ چیزی دیگر احساسی نداری ...نه عاطفه ای نه تنفری... پوچ، خالی ...نقطه ای درست در مرکز خلا... جایی که بین وجود داشتن و نداشتن مرزی نیست... جایی که احساس کنی نه دوست داری یک قدم به جلو برداری و نه یک قدم به عقب... بی تفاوتی محض !!!
نه لبخندی جذبت می کند که همواره در قاب هر لبخندی ناگهان نیش زهرآگین ماری را تصور می کنی که زخم زدنت را انتظار می کشد و نه گریستنی به اندوه می کشاندت زیرا که اشک ها دیر زمانی است آیینه دل ها نیستند... دست ها را دام می بینی و محبت ها را مرداب هایی که تو را به درون خودشان می کشند تا ببلعند... نه "دوستت دارم" های رنگ باخته بی قرارت می کند و نه عشق های به هوس آمیخته " هوایی ات... بدترین نقطه ی دنیا جایی است که این روزها ایستاده ام !
وقتی که با آدم ها همدردی می کنی به جای بوسه سیلی ات می زنند وقتی که محبت می کنی محنت می بخشند. نمی شود خوب بود رفیق ! بد بودن هم از پس دل من بر نمی آید... .
"رفیق"... چه واژه ی نایاب از دست رفته ای است... چه قدر درد دارد این کلمه وقتی که رفاقت و رذالت با هم آمیخته باشد به کدام شانه می شود اعتماد کرد و یک دل سیر گریست ؟
سیاه می بینم ؟نه !!! همان خاکستری محض است این روزها! خاکستری به گمانم وقتی میان رنگ ها زاییده شد که سپیدی ها چرک آلود شدند...کم کم... یادشان رفت روزی می درخشیدند... این رنگ هم برایشان عادی شد و بعد همه خاکستری صدایشان زدند ! این روزهای خاکستری پاسخ دست هایی است که روزی به محبت فشردم... پاسخ شانه ای که همیشه تکیه گاه بود نه آوار... پاسخ چشم هایی که در اندوه شریک بود و در شادی شریک... خاکستری... خاکستری... خاکستری ...هدیه ی ارزشمند ادم های دور و برم! گله ای نیست .همیشه این رنگ من را به یاد قیصر می اندازد و دیوانه ام می کند... .
در ارتفاع لحظه های تنهایی ام ،وقتی در اوج اندوه با هزار پرسش بی پاسخ گریبانگیر شده ام ...چشم های سپیدم را به تیرگی آسمان این روزها می بخشم و در بدترین نقطه ی دنیا ...پیراهن خونی این دل صد پاره را به اهتزاز در می آورم و فریاد می زنم:
هی رفقای این حوالی سلام ! خانه ی دوست کجاست؟
اولین تپش های عاشقانه ی
قلبم
این نامه را از بین تمام نامه
های فروغ فرخزاد به همسرش پرویز شاپور انتخاب کردم .نامه ای پس از جدایی... شاید
دو دوست واقعی بودند اما نمی توانستند یکدیگر را خوشبخت کنند. روح آزاد فروغ با
نگاه سنتی شاپور یکجا جمع نمی شد.
پرویز عزیزم
ساعت 10 شب است همه خوابیده اند و من تنهای تنها توی اتاقم نشسته ام و به تو فکر می کنم اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من می دانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید .در من نیرویی هست.نیروی گریز از ابتذال و من به خوبی ابتذال زندگی و وجود را احساس می کنم و می بینم که در این زندان پایبند شده ام .من اگر تلاش می کنم برای این که از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که من دیدن دنیاهای دیگر و سرزمین های دیگر جالب و قابل توجه است نه ! من معتقدم که زیر آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمی کند و هسته زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد .من می خواهم زندگی ام بگذرد .من زندگی می کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم نه برای این که زندگی را دوست دارم .پرویز حرف های من نباید تو را ناراحت کند .امشب خیلی دیوانه هستم .مدت زیادی گریه کردم .نمی دانم چرا فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمی کردم خفه می شدم .تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی کند .مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب ها دنبال جواهر می گردم .پرویز نمی دانم برایت چه بنویسم کاش می توانستم مثل ادم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم .کاش لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند .کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب بدهد و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند ...آخ تو نمی دانی من چقدر بدبخت هستم .من در زندگی دنبال فریب تازه ای می گردم ولی افسوس که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم .من خیلی تنها هستم .امروز خودم را در آینه تماشا می کردم .حالا کم کم از قیافه خودم وحشت می کنم .آیا من همان فروغ هستم همان فروغی هستم که صبح تا شب مقابل آینه می ایستاد و خودش را هزار شکل درست می کرد و به همین دلخوش بود ؟ این چشم های مریض،این صورت شکسته و لاغر و این خط های نابهنگام زیر چشم ها و پیشانی مال من است ؟ ...پرویز جانم استقامت کار آسانی نیست .ناامیدی مثل موریانه روح مرا گرد می کند ولی در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام ...اما حقیقت این است که خسته هستم می خواهم فرار کنم .می خواهم بروم گم شوم .دلم می خواست یک نفر بود که من با اطمینان سرم را روی سینه اش می گذاشتم و زار زار گریه می کردم .یک نفر بود که مرا با محبت می بوسید .بدبختی من این است که هیچ عاملی روحم را راضی نمی کند گاهی اوقات با خودم فکر می کنم که به مذهب پناه بیاورم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم .بلکه از این راه به آرامش برسم .اما خوب می دانم که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با نا امیدی به خاکستر ان خیره می شوم و به زن های خوشبختی فکر می کنم که توی خانه ی شوهرهایشان با رویاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته شان را نشخوار می کنند ...آرزوی من خوشبختی توست و دوستت دارم .
تو را می بوسم
فروغ
*پی نوشت: این نامه انتخابی از کتاب «اولین تپش های عاشقانه ی قلبم» و رونوشتی از احساسات این روزهای من است... روزهای خاکستری خاکستری خاکستری... کاش زنده بودی فروغ ... تا برایت می گفتم که این روزها من هم شبیه تو بیش از همیشه بی قرار رسیدن چراغی در این تاریکی... و داشتن پنجره ای هستم رو به ازدحام کوچه ی خوشبخت !